خرید بک لینک
میدونید، چیزای کوچیک میتونن تو ذهن خیلی بزرگ بشن

قلب آدم درد بگیره ازشون

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 7:01

امتحانا تموم شد ^__^

دیروز با علی رفتیم کباب خوردیم و خوش گذروندیم

امروزم رفت خونه تا ترم جدید شروع بشه.

بالاخره پس از قرن ها درس خوندن، امروز آشپزی کردم :))

قرار بود بین دو ترم برم دکتر ولی الان تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم

تابستون مجبورم کنید برم خب؟

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

امروز رفتم سبزی چیدم و به کاهوهای بنفش خوشگلم رسیدگی کردم آلاچیق رو تموم کردن فقط باید یه سری وسیله اونجا بذاریم. علی حرف نمیزنه باهام :( خوبیم با هم فکر کنم، ولی زیاد حرف نمیزنیم بعد از مدتها اومد

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

من یه مدته این حس "بد" رو درونم دارم حتی الان که خوبم و مشکلی نیست حسش میکنم یه ناراحتی حل نشده ای هست، یجور پتانسیل خشمگین بودن که باعث میشه رو هر چیز کوچیکی حساس باشم و بقیه رو اذیت کنم درست مطمئن ن

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

دوتا 20 گرفتم این ترم ^^

خب ببینید من هی میگم بخوام میتونم نمره خوب بگیرم، اما حال درس خوندن ندارم

همینجوریه دیگه :))

+ کاش خودم از آینده میومدم به خودم میگفتم ارشد بخونم یا نه

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

دارم کیک میپزم چون به مامان قول داده بودم. و امسال یه عالمه کدو حلوایی برداشت کردیم که باید زودتر بخوریمشون تا خراب نشدن قرار شد دوتا کیک کدو بپزم چون منم همینجوری کدو نمیخورم فقط تو کیک میخورم. اولی

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

کیت بلانشت جذاب نیست واقعا؟ کاش منم پیر شدم اینجوری جذبه و ابهت داشته باشم :))خانواده بابام خیلی خوبنمیدونم یکی دوساله اذیتشون میکنم و خیلی وقتا حوصلشونو ندارم،اما اونا همیشه تا جای ممکن همراهیم کردن

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

یه ساعت و نیم تو آشپزخونه بودمظرفای از دیشب تا امروز رو شستمواسه شام امشب و ناهار فردا هم غذا آماده کردمالان کمرم درد میکنه دراز کشیدم نمیتونم تکون بخورم :)))یعنی دلم میخواد یه بار دیگه دختردایی بزرگم

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

عموم بیمارستانه

عمه زنگ زده: "به مامانم چیزی نگید، بای"

مامان: "به مامان بزرگت چیزی نگو" و به شدت خونسرد و عادی رفتار میکنه

من: هی فکر میکنم باید آروم باشم و جلوش چیزی لو ندم و بعد به شدت بغضم قلمبه میشه و میخوام بزنم زیر گریه :|

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

به مامان جون گفتیم خیلی منطقی برخورد کرد

بعدم سریع جمع کردیم برگردیم خونه

با مامان بودم دیدم بابابزرگم خیلی شاد و شنگول داره میاد (^-^)

من: باباجون چرا انقدر خوشحاله مامان؟ :|

خلاصه کلی با نشاط داشت صحبت میکرد یهو مامان بزرگم اومد گفت میدونی محمد حالش بده؟ :|

باباجون :|||| وات؟

من =))))) نمیدونستی؟

یه ربعه نیشم بازه جمع نمیشه :))

+ عمو خوبه اومد خونه

برچسب: نویسنده: یلدا رنجبر تاريخ: شنبه 20 بهمن 1397 ساعت: 3:16

صفحه بندی