قلب آدم درد بگیره ازشون
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
دیروز با علی رفتیم کباب خوردیم و خوش گذروندیم
امروزم رفت خونه تا ترم جدید شروع بشه.
بالاخره پس از قرن ها درس خوندن، امروز آشپزی کردم :))
قرار بود بین دو ترم برم دکتر ولی الان تصمیم گرفتم واسه ارشد بخونم
تابستون مجبورم کنید برم خب؟
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
خب ببینید من هی میگم بخوام میتونم نمره خوب بگیرم، اما حال درس خوندن ندارم
همینجوریه دیگه :))
+ کاش خودم از آینده میومدم به خودم میگفتم ارشد بخونم یا نه
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
عمه زنگ زده: "به مامانم چیزی نگید، بای"
مامان: "به مامان بزرگت چیزی نگو" و به شدت خونسرد و عادی رفتار میکنه
من: هی فکر میکنم باید آروم باشم و جلوش چیزی لو ندم و بعد به شدت بغضم قلمبه میشه و میخوام بزنم زیر گریه :|
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
بعدم سریع جمع کردیم برگردیم خونه
با مامان بودم دیدم بابابزرگم خیلی شاد و شنگول داره میاد (^-^)
من: باباجون چرا انقدر خوشحاله مامان؟ :|
خلاصه کلی با نشاط داشت صحبت میکرد یهو مامان بزرگم اومد گفت میدونی محمد حالش بده؟ :|
باباجون :|||| وات؟
من =))))) نمیدونستی؟
یه ربعه نیشم بازه جمع نمیشه :))
+ عمو خوبه اومد خونه
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر